محمد که ما به اختصار به او میگوییم «ممد» قبلا کارگر ساختمان بوده و الان نگهبان خانهای است که ما ساکن یکی از واحدهای آنیم. از یکی از روستاهای نزدیک به هرات به تهران و بعد به مشهد آمده و با اینکه هنوز ازدواج نکرده و چندان سنی ندارد، دستهایش زبر شده و تَرَک خورده. او مثل بیشتر هممیهنانش (البته آنها که نماز میخوانند) نمازش را با دست بسته میخواند. خوب نمیداند سنی و شیعه یعنی چه و «یا علی» و «به امام رضا قسم» از دهانش نمیافتد. هر روز با او خوش و بش و احوالپرسی میکنم. مهربان و سختکوش است. یک بار پرسیدم «ممد آقا! مسجد هم میروی؟» گفت «مدتی میرفتم. ولی چون دستبسته میخواندم، آنقدر نمازگزاران ـ مخصوصا جوانها ـ مسخرهام کردند که دیگر نرفتم. امامجماعت (به تعبیر او آقا ملا) میگفت شما بیا و هر جور راحتی نمازت را بخوان. اما مامومین مسخرهام میکردند.» گاهی میروم در اتاق پنج شش متریاش روی تختی که کار صندلی را میکند، مینشینم و او هم مدام به من چای تعارف میکند و من میگویم اهل چای نیستم. یک شب گفتم دورهی طالبان خوب بود؟ آن برخورد با زنها را دیده بودی؟ گفت: بله. زنی که بدون شوهر در بازار راه میرفت و کمی مویش بیرون بود را در جا میسوزاندند. بنزین روی خودش و چادرش میریختند و کبریت میزدند. گفتم به نظرت خوب بود؟ گفت بله، لااقل مثل این زنهای آبکوه و سناباد بیحجاب نمیشدند و حیا و عفت بود. گفت نمیتواند در این خیابانها پیادهروی کند. گفتم خب نگاه نکن. خیره نشو. گفت سخت است. پرسیدم ریش چه؟ تو ریش میگذاشتی؟ الان که میزنی. مشتش را زیر چانهاش برد و گفت یک مشت ریش میگذاشتم. گفتم خوب بود، به زور؟ خوشت میآمد مجبور میشدی؟ گفت نه، خوب نبود. گفتم نماز چی؟ آن هم به زور بود؟ گفت بله، بارها بدون وضو از ترس طالبان کار را رها میکردیم و تکبیر میگفتیم و بیوضو و نیت به نماز میایستادیم. گفتم پس دیدی اجبار هیچ وقت خوب نیست؟ آن هم در دین و ایمان و این حرفها. خندید و قانع شد. ممد سواد ندارد. غصه میخورد که نمیتواند قرآن بخواند. اما نماز را که از کودکی آموخته، فراوان میخواند. کم نیستند کسانی که شناختشان از دین سطحی است و ناگزیر احساساتشان هم سطحی و گاه زشت و ضد دین و خردستیز میشود. گرفتاری اینجاست که چنین افرادی تریبون و رسانه داشته باشند و بخواهند جهان را انذار کنند. ممد با یکی دو استدلال ساده قانع میشود که بنزین ریختن روی زنی که مویش بیرون است و بعد کبریت زدن، درست نیست. اما صاحبان زر و زور را چه کسی میخواهد قانع کند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:55  توسط علي رضا
|
به من یاد دادی که
سلام در هر حال زیباتر است و انسانها ـ فارغ از رنگ و انگ ـ انساناند و دوستداشتنی
و آنکس که بر درگاهِ خالق به جان سزد، چرا بر در ما به نان نسزد؟
به من آموختی که دوست
داشته باشم، همیشه دوست داشته باشم، بیتحمیل و بیدریغ و بیچشمداشت و فراتر از
خواست و انتظار دوست داشته باشم. نمیدانم توانستم چنین والا و ناز، دوستی بورزم
یا نه، اما باز ممنونم که اینها را گفتی و دانستم و چشیدم.
به من گفتی «بازیِ
«مرگ و دشنام» بیپایان است و جز خدا نباید بیپایان دیگری باشد.» به من گفتی «چاهِ
کینه انتها ندارد، مگر اینکه خودمان بخواهیم در این بازی بیپایان و چاه بیانتها
وارد نشویم، که اصلا دیگر آغاز نشود.»
به من نشان دادی که
جرعهای آب و لقمهای نان و نفسی آواز و گاهی پرواز، وقتی از خودت باشد، بهتر است
از آب و نان و آوازی که به زور از دهان دیگران ـ چه یک تن، چه یک قوم ـ بربایی و پروازی
که برای آن باید بر دوشِ «به جبر نشستگان» سوار شوی.
به من نهیب زدی که
بزرگترین زندان جهان میان چشمان و سینهی ما ساخته میشود، اگر به دانستن و دیدن
اخم کنیم، اگر به جهل و کوری لبخند زنیم.
به من گفتی «من عاشق
توام، اگر تو عاشق خودت باشی. من به سوی تو میآیم، اگر تو به خودت رو کنی و چشمههای
خشکیدهی درونت را بکاوی و باریکهای جاری کنی.»
به من نوید دادی وقتی
دیگران فریاد میزنند، قدری سکوت کنم و وقتی همه در زندگی محنتبار سخت میلولند،
من بتوانم فاصله بگیرم.
نمیدانم در آزمون تو
چگونه حضور مییابم و اصلا آیا حضور مییابم؟ اما برای این همه ذرهپروری و
هنرگستری توانی درخور قدردانی و سپاسگویی ندارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:32  توسط علي رضا
|
امسال سالگشت شمسی تولد من با عید قربان همزمان شده. نمیدانم این همزمانی برای من پیامی دارد، یا نه. شاید میخواهد بگوید روزی که تو واژگونه سر در این وادی نهادی، روز قربانی دادن است. باید قربانی شوی، از آرزوهایت بگذری و چشم بر چشم جلادت «زندگی» بدوزی و لبخند بزنی و جان بدهی. یا شاید پیامش این است که شاد باش، تولد تو جشنی تراژیک و عیدی تناقضآلود است که در پایان شادی و آزادی برایت به ارمغان میآورد. یا این همزمانی به من نهیب میزند که تولد و شادی بس است، یکسوم، یکدوم، یا بیشتر عمرت گذشت و باید بنشینی و به امیدهای کمرنگ و بیرنگت نگاه کنی و اندک اندک چشمت را ببندی. در هر حال این مهم است که در زندگی آنچه کنار گذاشته میشود، نازلتر و ارزانتر از آنی باشد که به خاطرش چیزی کنار گذاشته میشود. امیدوارم تا دویست سال بعد تمامی هزار بادهی ناخورده را از رگ عزیزم تاک بگیرم و با تعارفی مختصر به دوستان فیض ببرم و بعد از عمری قربانی کردن دیوهای ناامیدی و ترس و اندوه، در آغوش فرشتهی شادی، خیلی آرام، آرام بگیرم.
شاد و آزاد باشید
عیدتان مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:30  توسط علي رضا
|
پدربزرگ پدري من (كه سالها پيش فوت كرده) چه در جوانياش و چه در پايان عمر شديدا مذهبي بود. يكي دو سالي درس حوزه خوانده بود و در زمان رضاشاه به اجبار رو به معماري آورده بود. چند بار نمازهاي كل عمرش را قضا كرده بود، هفتهاي يا نهايتا ده روز يك بار قرآن را ختم ميكرد، با فقهاي شهر ـ بهويژه مرحوم سيدجواد سبزواري ـ پيوسته در ارتباط بود، خمس مالش را دقيق ميپرداخت، شبهاي برفي حتي تا آخرين سال عمرش پياده به حرم ميرفت تا برفهاي حرم را پارو كند (سيچهل سال خادم بود)، صبحها به مسجد مي رفت، هميشه تسبيح در دست و ذكر بر لب داشت، اما با اين همه شدت در مذهب، شديدا شاد و بذلهگو، مهربان و مبادي آداب، غيرانقلابي و منتقد، پركار و سختكوش، زندوست و سخاوتمند بود. جمع اين صفاتِ (حداقل در ظاهر) متناقض و متضاد تنها به يك نكته ارتباط داشت و آن «سادگي و بيپيرايگي» مذهب و عقيدهي ديني او بود. ديني كه او آموخته بود، مرتبط با خودِ ساده و آرامِ آدمهاي آن روزگار بود و به هيچ وجه سرپوش، توجيه و رنگ و لعابي براي سلطه بر ديگري، جمع و جامعه نبود. او ديندار نشده بود كه به جايي، امارتي، قدرتي، شهرتي، پز روشنفكرانهاي برسد. ديندار شده بود، تا به صفا، آرامش و «حال» (بله، دقيقا همين لفظ) برسد. اما امروز گويا دين كاركردهاي ديگري نيز يافته. كاركردهايي كه گويا ليستش انتها نخواهد داشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 11:16  توسط علي رضا
|
پاییز در تابستان، بهار در زمستان، سرمای بیگاه، آفتاب ناخوانده، باران سرزده و پیروی همه چیز از نظم پنهان و قاعدهای که نمیدانی چیست یا اصلا هست، تو را به بنبستهایی هزارتو و پیچ در پیچ میرساند که نمیدانی باید شاد باشی یا سر در گریبان. تغییر فصول و جابهجایی روزها پدیدهای طبیعی است، اما وقتی و جایی که طبیعت سویهای رمزآلود، شاعرانه و حتی آیینی دارد، امری متفاوت و استثنایی دانسته (یا پنداشته) میشود. یا حتی میتوان ریشهها و دنبالههای این تغییر را در ذهن و روان آدمهای این جامعه جست. «تغییر» نشان زنده بودن است، اما افسوس که گاه زنده و مانا بودن فکر و شخصیت، دشنامی بزرگ در ردیف برترین پلشتیها است و دریغا که برخی را خوش نمیآید که یکی «دیگر» در کار باشد و زنده باشد، راه بیفتد و بال بگشاید. این هراس شگفتانگیز و باورنکردنی از تغییر و نوشدن، ریشه در کودکی دیرین جامعهای دارد که به هر جمع و جامعهای که رشد کرده یا چند سال از او بزرگتر شده، به چشم دزدِ عمر و قاتلِ همبازیهای خودش مینگرد و تغییر فکر و رفتار و احساس را نه اقتضای طبیعت سیال آدمی، بلکه نوعی نامردی و بیمرامی و خراب کردن بازیهای قدیمی میداند. عقیدهی سختبنیانی که میگوید فصلها یک شکل دارد، طبیعت یکسان است و آدم هم یک گونه بیشتر نیست، با استانداردهایی از پیش تعیین شده، ابدی و بینیاز از پرسش و کند و کاو و هر نوع تغییری در نهایت نوعی تهدید خواهد بود، پس بهتر است از همان ابتدا آب را از سرچشمه بست و ورودی و خروجی دهانها را بست و اصلا چرا فکر؟ بهتر است همه بخوابند و به اعمال پیش از خواب بیندیشند!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:37  توسط علي رضا
|
اگر کسی به ما بگوید کور شو و نبین، هرگز نمیپذیریم. اگر کسی به ما بگوید تو لیاقت دانستن نداری و دستور بدهد کتاب نخوانیم یا تحصیل نکنیم، از سخنش یا حتی از خودش میرنجیم. اما وقتی در کلاسی قرار بگیریم که استادی ارجمند صلاح بداند راست نگوید یا همهی راستهای مرتبط با مطلب را نگوید، یا در کتابخانهای باشیم که کتابها با جهتگیری ویژهای گزینش و چیده شده، میزان رنجش و نپذیرفتن ما تا سطح قابل توجهی افت میکند. استاد است و هزار توجیه! کتابخانه است و زیبایی فضا و زحمتی که سالها کشیدهاند تا به اینجا برسد! این یعنی ما بسیار آسان و بارها به صورت نامستقیم از آگاهی محروم میشویم و لذت میبریم. ما معمولا در برابر فرآیندها و فضاهای کاذب علمی ـ معرفتی حساس نیستیم. نقد در حوزههای جدی معرفت و دانش در کشور ما جدی نیست و هزینههای بسیاری دارد. این فرآیندهای کاذب و خوشنما در همهی جوامع، کم و بیش زمینه مییابند، اما در جوامعی که همه یا بیشتر امورشان در هم تنیده، تفکیکناشده و سلیقهمحورند، زمینهی بیشتری دارند. و این یعنی وضعیت اسفناکی که لای زرورقی از آگاهی و دانستن و اطلاعرسانی برای ما پیشبینی و طراحی شده، صدها بار به ما خواهد گفت «نفهم» و ما صدها بار شادان خواهیم خندید که «ما چه داناییم!»
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 1:26  توسط علي رضا
|
ماه تمام میشود
تنها ماه من
تنها ماه دنیا
رمضان
انگار من تمام میشوم
اما ناخوانده و بیقرار
از راه میرسد
تنها فصل من
تنها فصل دنیا
پاییز
به سال باز میگردم
باز میدوم
برای تنها ماه سال آینده
برای تنها فصل سال دیگر
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 3:22  توسط علي رضا
|
دیوار شدم، رهگذری خستهنفس نیست؟
این جادهی متروک، دگر معبر کس نیست؟
میایستم و آتشم از پا ننشاند
در سایهام اما ننشینند، هوس نیست
لب هست، دهان هست، سخنهای نهان هست
تا تکیه کنند و نروند، این همه بس نیست؟
از ترس رهایی مگریزید، بمانید
اینجا چه ندارید، به جز اینکه قفس نیست؟
آغاز شعر: صبح شنبه پانزدهم مرداد نود
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:58  توسط علي رضا
|
ماه من
ماه خدای من
وقتی این همه نیشخند و تلخی و دروغ و کژفهمی رایج میشود و همه شتابان میآموزند و انگار دیگر بد نیست، وقتی نه دوستی میبینم و نه دست دوستیای، وقتی انگشتها برای اشارهاند، نه گرهگشایی، لااقل تو نزدیکتر بیا که سرم روی شانهات آرام بگیرد. با تو حرفها دارم. دبیرستان که بودم، همراه با برفها و سردرگریبانیهای زمستان میآمدی و پیش از آمدنت، در سالن دبیرستان، روی تختهای که هرکس جوکی شعری خاطرهای عکسی داشت میچسباند، مینوشتم «دوستان! تنها ده روز به میهمانی مانده»، روز بعد ده را نه و بعد هشت و هفت و شش و کمتر میکردم تا به تو میرسیدم. یادت هست چند روزی بیمار شدم و مدرسه نرفتم و رفقا حتی آنها که خیلی اهل تو نبودند یا بودند و نشان نمیدادند، برای شوخی هم که شده عشق من را به دوش میکشیدند و عدد روزها را کم میکردند؟ به نظرم جدا از این همه ستم و آزار که کردم و دیدی، هیچگاه کار خوبی نکردهام، هیچگاه بنده نبودهام، هیچگاه مسلمان نبودهام، اگر هم بر فرض، بر فرض محال، خوبیای و بندگیای و مسلمانیای بوده و دیدهای، همه برای سود بوده. مادی یا معنوی. جز آن چند خطی که برای تو و چشمبه راه تو نوشتم. آخر میدانی؟ تو انگار حس تنهایی نیمهشبی که نه مادهای دارد و نه معنایی. فقط حضور دارد و جریان. تو مثل آخرین سیگاری هستی که یک اعدامی قبل از اینکه بالای چهارپایه میرود، میکشد. تو تنها باقیماندهی مهمانیهای بیریای دورهی انسانیتی. تو خیلی خاصی. آوای ربنای شجریان اتفاقی و تکرارناشدنی است. هر بار که میشنوم، با آن قبلی تفاوت دارد و تر و تازه است. این آوا انگار کمی شبیه توست. دوست دارم به من که میرسی یا به تو که میرسم، به هم بریزیام. دستت را لای موهایم فرو ببری و آشفتهشان کنی. قندم، چربیام، حرارتم، اشکم، آهم، خندهام و همه چیزم تکان بخورد. من تو را طوفان و زلزله میخواهم. طوفانی که به بیابان بگوید «آهای رفیق هستم و میخواهمت و بمان» و زلزلهای که دیوارهای کهنه را نو کند. روزنامهها و شبکهها حتما مینویسند و میگویند سر تا قدمت و جای جایات ناز است و مورد نیاز. برای بدن مفیدی و آمار بزهکاری را پایین میآوری و در همهی ادیان سابقه داری و کلی شعار و شعر دیگر. اما تو برای من طور دیگری هستی. من به فایده و سابقهی تو کاری ندارم. تو اگر نبودی، من نبودم و نمیخواستم باشم. تو اگر نبودی، اصلا شاید خودکشی میکردم و بیخیال همه چیز میشدم. همهی سال، همهی سیصد و سی روز دیگر، میان دویدنها و خستگیهای پی در پی، با خودم میگویم زمانی هست که اینها نیست، سنگ نیست، اخم نیست، دوری نیست. به خودم وعده میدهم که میآیی و باز روی مبل تکیه میدهم و با تو درگوشی سخن میگویم. آدم اگر بریدهای از وقت را نداشته باشد که آن بریده برایش سرپناه باشد، ببر میشود، گرگ میشود. یا استاد ببرها و گرگها. و یادش میرود که قرار بود خداوند جهانی بیافریند زیبا، و این جهان زیبا نیست. بعد توقعش از خدا و از خودش کم میشود و شروع میکند به احداث واحدهای جدید تولید ببر و پرورش گرگ. تو میآیی که ببرهایم طاووس شوند و شیرهایم آهو و دستم را روی چشمهایت که میگذاری، میفهمم که رازها را نباید گفت و دردها را باید نگاه داشت.
دوستانی که دوست دارند، مهربانی کنند و از ماه بنویسند. بهویژه:
رضا بهشتی معز، علیرضا آزاد(+)، عابد، امیرعباس ریاضی، یاسر میردامادی(+)، ایماگر، داریوش.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 2:19  توسط علي رضا
|
هنوز صبح نشده، در را
باز میکنم و برای زندانیام آب و نانی میگذارم و میخواهم بیخداحافظی بروم. حرفی
نوک زبانش است، خواهش میکنم قورت دهد. چه وقت حرف زدن است! شاید روزی فرصت باشد. چشمهایش
را به میلهها میچسباند تا بیرون را ببیند یا نوری را ذخیره کند و آن داخل استفاده
کند. نگاه میکنم، خجالت میکشد و چشمهایش را با خود میبرد. وقت دیدن نیست. پلکهایش
خشک نمیشود، اگر صبر کند و نبیند. زبانش را نشان میدهد، خشکیده، نزدیک است خون
بزند بیرون، میگوید آب. اخم میکنم، زبانش را پنهان میکند. چهرهاش در میان دستهایش
گم میشود، صدای گریهاش میخورد توی سرم، قول میدهم روزی در را باز کنم. آرام میشود.
میروم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:7  توسط علي رضا
|
اگر نتوانيم بشناسيم
يا نتوانيم درست بشناسيم، هر چيزي ميتواند چيز ديگري باشد. همين امكان شناخت و
اطمينان به درستي شناختهاست كه ما را آرام ميكند كه درخت گيلاسي كه هفتهي پيش در
باغچهي خانه كاشتهايم، هنوز و پيوسته درخت گيلاس است و يك پيتزافروشي گردان با
گارسونهايي سرگردان نيست، يا كارگري كه سر كوچه بيل ميزند، كارگر است و رييسجمهور
آلمان نازي نيست.
در صورتي كه شناخت و
درستي شناخت جدي گرفته نشود و پايههايش بلرزد، ممكن است هواپيمايي كه ميپنداريم بر
فراز سرمان ميگذرد، دختر همسايهمان باشد و يك مگس كه روي دستمان مينشيند، مسئول
عالي يك نهاد ملي.
حال در حالتي كه امكان
و درستي شناخت اندكي مخدوش شود ـ و نه به تمامي ـ دستكم در پارهاي امور مشكل
تداخل و درهمآميزي هست. كساني كه به جنگيري و هالهبيني و پيشگويي و به طور كلي
به روشهاي غيرعقلاني و ـ در تعبيري رقيقتر ـ غير قابل رد و اثبات در امور مختلف
(از آزمون ارشد تا ادارهي وزارتخانه) پناه ميبرند، مشكلشان از همان شناخت آغاز
شده و بايد بپذيرند كه خيابان، ليوان آبهندوانه است و شهردار، كندوي عسل و زني كه
دارد ميزايد، برج ميلاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:15  توسط علي رضا
|
گاهي غم سراغت مي آيد، مثلا يکي از نزديکانت جان مي دهد؛ گاهي تو سراغ غم
مي روي، مثل وقتي که چيزي را مي خواهي که مي داني به آن نمي رسي و در هجرش
عزا مي گيري؛ اما گاه تو و غم يکي مي شويد و انگار آمدن و رفتني در کار
نيست. تنها غم است که وجود دارد و هيچ فاصله اي در ميان نيست. من از کودکي
تا کنون (و به ويژه در کودکي و به ويژه اکنون) بارها چنين بوده ام. غم
هايي که آن قدر دور نيستند که بتواني حدس بزني رازشان چيست و آن اندازه
واضح نيستند که به يک علت منتسب شوند.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:13  توسط علي رضا
|
هر آدمی باید برای خودش یک چاه داشته باشد. واقعی یا خیالی بودنش چندان تاثیری در داستان ندارد؛ مهم این است که چاه باشد، عمیق باشد، به نقطهای دور وصل باشد، تاریک باشد و دورافتاده، تا بتوانی کلماتی را در آن حفر کنی و یا به آب بسپاری، کلماتی که گوشی برایشان نیست یا اگر هست آنقدر با زبان تو فاصله دارد که انگیزهای در خود نمییابی تا بگویی. راهنمایی و دبیرستان که بودم، چاه من تقویم/سررسیدهایی بود که نوروز هر سال پدرم چندتایش را هدیه میداد و میگفت اینها را پر کن و آن افراد و چیزهایی را که میخواستم و نمیخواستم و میپسندیدم و نمیپسندیدم در آنها ماندگار میکردم. حالا میبینم سررسید چاه خوبی نیست، نابود میشود، فاش میشود، گم میشود، زیاد دیده میشود. چاهی خوب است که چند سال و چند قرن و اصلا همیشه بماند و هر کسی نتواند در آن سر بکشد. یا حتی اگر سر کشید نتواند انعکاس صدای تو را بشنود یا اگر شنید، نفهمد. دوستانی که در گذر ایام نشان میدهند دوست نیستند و لبخندهایی که قراردادی یا تصنعی بودنشان اندک اندک کشف میشود، تو را یاد چاه میاندازد. تاریخ ما تاریخ چاههاست، چاههایی که صداها در آنها خفه شد و سرهای بریده در آن بارید. از استاد شجریان پرسیده بودند چرا اینقدر نوای شما حزنانگیز است و حتی تصنیفهایتان اندوه بر میانگیزد؟ استاد گفته بود موسیقی سنتی ما بیشتر حزنآلود است، چون تاریخ ما تاریخ اندوه است. (نقل به مضمون) با یک حساب خیلی ساده، بخش فربهی از آدمهای این ملک با همهی خوبی و مهربانی و بزرگواریشان در بدفهمی یا عدم تفاهم مشترکاند و صدای هم را خوب نمیشنوند یا گوش نمیدهند و چاه مال چنین ملکهایی است. صدها سال پیش یکی در چاه خودش گفته «کجاست رای حکیمی و فکر برهمنی» و تو بگو مگر از خیل عظیمی که از کنار آن چاه میگذرند، چند نفر این صدا را میشنوند و میفهمند؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:40  توسط علي رضا
|
تصویر ذهنی و تجربهی فردی ما از یک واژه، مثل خودرو یا قانون یا زمستان تاثیر فراوانی در پیش رفتن و به بار نشستن گفتوگوهامان دارد و معمولا طرفین به این نکته توجه ندارند و بدون زمینهچینی و انتقال دادهها یا حسهای لازم انتظار دارند آن دیگری که میشنود، با ذهن و دل آنان همراه شود. بهترین کار در فضایی که روش، آداب و منطق گفتوگو جدی گرفته نمیشود، رها ساختن گفتوگوست، مگر اینکه بتوان مدتی طولانی و نرم نرمک از تصاویر ذهنی و تجربیات فردی خود و دیگری گفت و شنید تا به دایرهای مشترک و در نتیجه به تفاهم واژگانی رسید و نتیجهگیری کرد. هنوز در گفتوگوها حتی از نوع علمی و روشنفکرانه رگ گردنمان بالا میزند و به طرف مقابل دشنام میدهیم، برچسب میزنیم و سخن را به حواشی زندگی شخصی طرف مقابل میکشانیم و این احتمالا یعنی هنوز آدم دورهی ناصرالدین شاهیم و نظرمان بیشتر عقیده ـ از ریشهی عقد و عقده و به معنای گره و زنجیر و وابستگی ـ است، تا نظاره و دیدن و دانستن.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 10:12  توسط علي رضا
|
همه، از صدر تا ذیل، هر روز بیشتر فراموش میکنیم و پیوسته در این دیار فراموشگران بیشتر میشوند و این نشان میدهد که قدمی از «آنچه بهتر است» و «آنچه باید» دورتر شدهایم، حتی اگر صفهای نیایشمان و صندلیهای حوزه و دانشگاهمان انبوهتر دیده شود. حتی فراموشی از یادها رفته است و وقتی به یکی میگویی یادت هست این خطا همان اشتباه تاریخی است، میگوید «مردم خستهاند، بحث را رها کن.» به آگاهی و گفتوگو که میرسد، مردم خسته میشوند. از یاد بردهایم که یکی در این مملکت بود انگار، نه خیلی دور که به قدر نیمی از عمر یک انسان آنسوتر، و ادعای پیشرفت و به قافلهی تمدن پیوستن داشت و خود را همهکاره و فصلالخطاب میخواند و خیلیها چنین میخواندندش و عکسش را روی بانک و تانک میزدند و میبوسیدند و شاه شیعه بود و سخنرانیهای آنچنانی میکرد و حزب میبست و حزب میآورد و آدم میزد و میکشت و آدم میخرید و میساخت و عاقبت نشان داد ادعا فقط ادعاست و عدالت و آزادی و پیشرفت در سخنرانی و شعار و دورباش کورباش نیست. هرسال بیشتر سخن میگوییم و هرسال دریغ از پارسال. خاطرات اسدالله علم را میخواندم. نوشته بود «امروز با اعلیحضرت به حرم رفتیم، شصت هزار نفر از مردم در صحن کهنه برای پادشاه شعار دادند و ابراز احساسات کردند. در همین حرم ماموران پدر همین شاه دویست نفر از مردم این شهر را به گلوله بستند. انگار نه انگار. و حق همین است که اگر رضاشاه دوهزار نفر از همین مردم را میکشت، حق داشت. چون شاه صلاح مملکت خود را بهتر از هر کسی میدانست.» امروز کم نیستند کسانی که میگویند اسدالله علم فقط یک نفر بود و جان داد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 7:17  توسط علي رضا
|
کاری کن سالی که میآید بیش از اینکه بگوییم، بشنویم و بیش از آن نیز بخوانیم و بدانیم و ببینیم. ستم نکنیم، نه تنها به انسانها، که حتی به درختها و ماهیها و آینهها و نگذاریم ستمی رود، دستکم بر انسانها. کاش به جای شعار لااقل شعر به هم هدیه بدهیم و دنیا را رنگی ببینیم، نه خطخطی. این سال، آخرین بهاری نباشد که سر و دست میافشانیم و زمستانش بوی بهار بدهد، بوی زنده شدن مردهها و شکستن قفلها. سالی که میآید، قدری بنشیند و نخواهیم زود بگریزد، از فراوانی دردهای نگفته و بیشماری شمعهای خاموش سوخته. سالی که میآید، نرود و در جایی از دلهای کوچکمان بزرگ بماند و تا سالها «نود» پیشمان باشد و حتی با وجود صد، گاهی از آن یاد کنیم و بخواهیماش. درها را کمی باز بگذاریم و از ترس دیوها خودمان دیوهای نهانی نسازیم. سالی که میآید، سال باشد، نه ماه، نه روز، نه یک لحظهی تلخ و عمدا فراموش شده مثل «89» که حتی حاضر نیستی فاتحهای بر سر مزار نداشتهاش بخوانی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:12  توسط علي رضا
|
دوستی میگفت، یا شاید خودم میگفتم، یا هر که گفته باشد، بیهیچ اهمیتی به گوینده که: «عرفان، ادبیات تنهایی است و وقتی کارها درهم و پیچیده است و آدمها جای خودشان و جاها برای فرد فرد آدمها نیست، میروی گوشهای مینشینی و آه میکشی و هو میزنی و در گریبان خود، خدا و در خدا خلق را میبینی.» کاری به نمونههای نقض ندارم و بیشتر به مغز سخنش یا سخنم که «کارکرد تنهاییزدا و انسساز عرفان» است، توجه میدهم. پیرمردی که کفش میدوزد و خاک میخورد، استادی که کماقبال است، موذنی که پیش از اذان در مسجد خلوت منتظر یک سلام مینشیند، فرزانهای که شهر و مدرسه ندارد و شهر به شهر و مدرسه به مدرسه (مثلا از شیراز تا اصفهان و کاشان و قم و کهک و بغداد) میچرخد یا میچرخانندش و میخواهد کسر الاصنام الجاهلیه کند و خودش را میشکنند، جوانی که معیارهای داشته یا نداشتهی زیباییشناسانهی اطرافیان چهرهی او را ـ و با یک جهش غیرعقلانی ـ شخصیت او را زشت میداند و میخواند، مادری که گاه دلانتظار است و گاه چشمانتظار، دولتمردی که ناغافل از دوست و دوستنما سیلی میخورد، دختری که بازیچهی دروغ و فریب میشود و مثالهایی اینگونه اگر به عرفان روی کنند، اگر نه همه، دستکم بخشی از رویآوریشان برای یک جرعه انس و یک تکه نان محبت است، برای سخن در پرده گفتن و باده پنهان خوردن یا اصلا درآمیختن و یکی شدن با کسی که مهربانتر و میهماننوازتر از دوروبریهاست. اگر ندیدهاید، احتمال بدهید.
عنوان از سعدی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 11:37  توسط علي رضا
|
اینسو حریر بود؛ حریری که سرخ نبود و آبی بودنش بیجا نبود. اینسو ما بودیم، همهی منها و توها و شاید اوها کنار هم. اینسو میشنیدی، میگفتی و صدایی بریده بریده میرسید. یا اگر نمیرسید، لبی تکان میخورد و چشمت به همان لب خیره میماند. اینسو آوای نیایشی و نمای نوازشی از دور یا گاه نزدیک، دستت را میگرفت و جانت را میشست. خیال پر میکشید و میکشید آنچه را نمیتوانست دید و میتوانست خواست. روزگار بر روز غلبه نداشت و آینهها از بناهای پیر و سالها ایستاده تا قدیهای توی خانه و جیبیهای توی راه میدانستند چه نشان دهند و میدادند. زیبا بودی، میخندیدی، نبودی، خیره میماندی. خیرگی اخم نبود و اخم قد تو را بیش از آنچه بود، خم نمیکرد. همه میدانستند حریر و نیایش و نوازش و آینه و خنده گران است، اما هست و همین هستها زندگی را پیش میبُرد. هستهایی که هر دری را نمیکوبند و هر سرایی را نمیروبند، در شهر یکسر امید میکاشتند و اگر فاصلهای با کشتزار داشتی به راه میافتادی و بیفانوس فاصلهها را میبریدی.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:58  توسط علي رضا
|
چهارسال نوشتم، آسان نبود نوشتن من با آن حد و حدود. چهارسال خوانديد، دشوار بود تحمل من و نگاه عجيب من براي شما. الان هم وداع شيرين نيست. اما چه كنم؟
خدانگهدار.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:55  توسط علي رضا
|